دکتر حبیب الله پیمان

وبسایت شخصی

امکان یا امتناع همزیستی خلاق و صلح آمیز در جامعه به لحاظ قومی ومذهبی متکثر

صورت مسأله

دیری است که اخبار مربوط به جنگ وخشونت های به ظاهر قومی ومذهبی ازصدر رسانه های جمعی محو نمی شوند. از فیلی پین و میانمار در خاور دور، در شمال چین و کشمیر درهندوستان گرفته تا افغانستان و پاکستان در آسیای غربی و عراق وسوریه و لبنان و فلسطین و یمن در خاورمیانه ولیبی و سومالی و سودان و نیجریه و...در شمال و دیگر نقاط افریقا و اوکراین دراروپاو چچن در روسیه وبه طور پراکنده در سایر نقاط اروپا وامریکای شمالی آتش نزاع وخشونت لحظه ای فروکش نمی کند. درگیری گسترده تر جوامع مسلمان دراین خشونت ها بهانه ای بدست تحلیل گران ورسانه های وابسته به قدرتهای غربی داده است تا به نحوی خشونت را ذاتی دین اسلام معرفی کنندو دست کم این تصود پیش آید که گویا تا اقوام و مذاهب متعدد وجود دارند از بروز نزاع و ستیز میان آنها گریزی نیست و بدین وسیله از آشکار شدن ریشه های سیاسی واجتماعی این خشونتها جلوگیری می کنند.

ميراث مغفول محمد نخشب و مهار بنيادگرايی؛ بنيادگرايي بر پايه شريعت و خشونت

گسترش فزاينده بنيادگرايي در كشورهاي مسلمان و در سراسر جهان ازجمله در ميان مسلمانان ساكن كشورهاي اروپايي، لزوم تحليل اين جريان و ريشه‌يابي شكل‌گيري آن را امروز مهم‌تر از هر زمان ديگر كرده است. ريشه‌هاي بنيادگرايي را در دو سطح بايد تحليل كرد؛ يك سطح نظري و يك سطح سياسي-اجتماعي. به لحاظ نظري، بنيادگرايي بر دركي از دين متكي است كه در آن به جاي خداپرستي و توحيد و ارزش‌هاي برآمده از آن به شريعت اصالت داده مي‌شودو معمولا بر نوعي جزميت‌گرايي در چارچوب احكام فقهي؛ پديده‌اي كه در صدر اسلام هم در قالب جريان‌هايي چون خوارج وجود داشته و در شرايط بحراني مانند افزايش سركوب در جامعه توسط قدرت مستقر، شدت گرفتن شكاف‌هاي طبقاتي يا هجوم خارجي با شدت بيشتري خود را نشانداده است. به لحاظ اجتماعي-سياسي نيز معمولا در شرايط بحراني وقتي خشونت وسركوب به اوج مي‌رسد جريانهای اعتدال‌گرا كه تمايلي به راهبرد خشونت‌آميز ندارند و از كاربرد ابزارهاي خشونت اجتناب مي‌كنند، از ادامه فعاليت مؤثر بازمانده وبه حاشيه رانده مي‌شوند و خلأ حاصل از حذف آنها را جريانات خشونت‌طلب متحجرپُرمي‌كند. این گروههابه تدریج مورد حمايت توده مردمي قرار مي‌گيرند كه مورد ستم، خشونت و سر كوب نظم مستقر قرار گرفته‌اندوتوانائی وامکان دفاع ازخود وپی گیری مطالبات خویش را ازراههای قانونی ویانافرمانی مدنی ندارند. در واقع خشونت فزاينده اعمال شده توسط قدرت‌هاي مستقر، موجب واكنش‌هاي خشن و متحجرانه در مخالفانی که دارای پس زمینه های تئوریک افراطی هستند می شود.

در سده اخير نيز خلأ به ‌وجود آمده در اثر شكست جنبش‌هاي ملي آزادي‌بخش و دموكراسي‌خواه‌ درکشورهای اسلامي و ناتواني آنان در ايستادگي در برابر خشونت فزاينده استعمارگران خارجی و خودكامگان داخلی، توسط گروه‌ها و جنبش‌هاي مذهبي افراطي با شعار احياء و اجراي احكام بر پايه شريعت پر شد. وبدین گونه بود که جريانات سیاسی وستیزه جوی افراطی(قومی ومذهبی) در واكنش به شكست‌هاي پياپي جنبش‌هاي آزادي‌خواه مردم كشورهاي مسلمان در برابر استعمار متولد شدند و دين در قالب شريعت در خدمت خشونت بنيادگرائی قرار گرفت، لذا براي مقابله با این پدیده، بايد در هر دو سطح به مقابله با ريشه‌هاي آن پرداخت.

مهار بنيادگرايي درنظر؛ بازگشت به انديشه ديني بر پايه خداپرستي

آنچه در سطح تئوريك، راه را بر شريعت‌گرايي متحجر و خشن سلفی گری مي‌بندد، بازگشت به مباني اصلي اعتقادي-فلسفي دينداري، يعني خداپرستي و توحيد است كه در ميان همه اديان ابراهيمي مشترك بوده وارزش‌هاي انساني- الهي آن،نظیر آزادي، برابري،عدالت و خيرخواهي مورد قبول وجدان همه مردم جهان اعم از مذهبي و غيرمذهبي است.همزمان بايد ازورود به مباحثات ونزاع‌هاي نظری وعقیدتی فرقه‌اي مبتني بر شريعت‌گرايي درحوزه مسلئل سیاسی واجتماعی، اجتناب شود؛امري كه درميان نو‌انديشان مسلمان به‌خصوص در آراي محمد نخشب، بنيانگذار نهضت خداپرستان سوسياليست پايه‌ريزي شد و پس از او نيز در آثار ديگر نو‌انديشان مسلمان، بيش و كم تداوم يافته است.

نخشب بر پايه درك اصیلی از مفهوم قرآني توحيد و ارزش‌هاي برآمده از آن مثل آزادي، عدالت، نوع‌دوستي و مهرورزي،درعرصه حیات سیاسی واجتماعی جامعه، منظومه گری سیاسی را پايه نهاد كه در آن، اصل پايه‌اي خداپرستي، به عنوان مبنای فکری وفلسفه نظریات سیاسی واجتماعی، جانشين مذهب وشریعت می شد،که به محض مبنا قرارگرفتن درتعاملهای درون حوزه عمومی، به بروز نزاع‌هاي فرقه‌اي منجر مي‌شده است. زیرا شرايع به واسطه تأثير پذيرفتن از شرايط زماني و مكاني و ویژگیهای فرهنگی هرقوم و یا ملت، اگر ازسپهر زندگی خصوصی وجامعه مدنی فراتررفته، درتعاملها ونزاع های سیاسی واجتماعی حوزه عمومی ویا سیاسی بکارروند، ظرفيت فراواني براي عوام‌زدگی وابزار شدن دردستهای قدرتهای رقیب، وتولید گرایش های فراطی وسلفی گری،درکلیه مذاهب ایدئولوژیها، ودامن زدن به نزاعهاي فرقه ای ازخود بروزداده‌اند. درمقابل،اگر به جای شریعت ها که متکثر ومختلف و وابسته به موقعیتهای اجتماعی وفرهنگی وزمانی خاص اند، تنها مبناي وحدت‌بخش دین یعنی خداپرستی که واحد وجهانشمول وفرازمانی ومکانی بوده،همه اقوام وفرهنگها وپیروان مذاهب رایکسان دربرمی گیرد، پایه اندیشه وتعامل های سیاسی واجتماعی قرارگیرد، مي‌توان بر نزاع‌هاي فرقه‌اي فائق آمد. دراین حالت، تلاش برای ایجاداستیلا وسروری(هژموني) فرقه‌اي و كافر قلمداد كردن ديگران،بلاموضوع شده، در سايه تأكيد بر اصل خداپرستي از بين مي‌روند. رویکردی که با مباني قرآني و برخورد پيامبر با شرايط زمانه خويش وبا پيروان ديگر اديان زنده درآن جامعه، نيز سازگار است. بازگشت به خداپرستي در آراي نخشب بر پايه اين آیه از قرآن استوار بود كه خطاب به پیامبر می فرماید؛ قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَيٰكَلِمَةٍسَوَاءٍبَيْنَنَاوَبَيْنَكُمْ أَلَّانَعْبُدَإِلَّا‌الله وَلَانُشْرِكَ بِهِ شَيْئًاوَلَانَتَّخِذَبَعْضُنَابَعْضًاأَرْبَابًامِنْ دُونِ‌الله(آل عمران-64)

مطابق اين آيه ميان همه اهل كتاب، حول ارزش‌هاي توحيدي، وحدت كلمه ايجاد مي‌شود؛اينكه جز خدا نپرستند، كسي را با او شريك نگیرند و هيچ انساني را جاي خدا ارباب و صاحب اختيار خويش قرارندهند. گوهر واساس دين نزد همه اهل كتاب خداپرستي است و بين هيچ‌يك از پيامبران آنها هم تفاوتي وجود ندارد(لا نفرق بين احد من رسله)؛ در عين حال كه شرايع براي هر قومي محترم است و كثرت شريعت‌ها امري پذيرفتني و مشروع. فراموشي اين مبناي فلسفي واحد و عامل همبستگي و همكاري در طول تاريخ، سبب عمده شدن اختلافات فرقه‌اي مذهبي و به تبع آن خشونت‌هاي فراوان گردیده است.

در زمانه نخشب، وي درحالي ‌كه در يك سوي دنيا عدالت در پاي آزادي ذبح مي‌شد و در سوي ديگر نبود آزادي، دسترسي به عدالت را ناممكن مي‌نمود، باطرح مبتکرانه ايدهخداپرستان سوسياليست،آزادی،برابری وعدالت (دموكراسي و سوسياليسم)را بر پايه فلسفه هستی شناختی خداپرستي استوارنمود وبا اینکار، اولا بر تلازم اين دو تأكيدكرد و ثانيا خداپرستي رااززاویه هم فلسفي وهم ارزشی واخلاقی آن مطمح نظر قرار داد. ثالثا راه را براي همبستگی افرادي از اديان مختلف در صف واحدآزادي، عدالت و اخلاق هموار نمود. نخشب دستيابي به عدالت و آزادي را تنها در سايه حاكم شدن اخلاقيات و به لحاظ نظري نيز بناي اخلاقيات را تنها بر شالوده خداپرستي ممكن مي‌دانست؛لذا در اينجا نيزبا خودداری از ورودبه حوزه فقه و شريعت،وباتأکیدبر ارزش ها واخلاقيات برآمده از خداپرستي، زمینه وانگیزه های نظری واعتقادی بروز نزاع وخشونت رااز بين برد و شرايط حركت به سمت وحدت كلمه را فراهم کرد.

همين مبناونحوه رویکرد، در آثاراولیه ساير روشنفكران مسلمان بویژه مهدی بازرگان درکتاب هائی نظیر،راه طی شده، عشق و پرستش وعلی شريعتي (که خود جزء اعضاي خداپرستان سوسياليست بود و همين مبنا را پذيرفته بود)، درمباحث بنیادی توحیدی درسلسله بحث هائی تحت عنواناسلام شناسیوانسان شناسی وجهان بینی دیده می شود.اما چندی بعد درسالهای آغازین دهه چهل، در يك دوره مياني با غلبه مذهب و شريعت‌گرايي، از محور خداپرستي به سوی مبنا قرار دادن مذهب تغيير مسير دادند. چندسالی بایدمی گذشت تا همراه با تحولات سیاسی واجتماعی دودهه بعد،نتائج وپیآمدهای ناگوار سیاسی واجتماعی تأکید برشریعت ومذهب درتعاملهای درون حوزه عمومی ظاهرگردند. بعداز مشاهده برخی ازآثار و پيآمدهاي نامطلوب اصالت دادن به مذهب(شریعت)به جای دین(توحیدوخداپرستی)، هردو بايك تجديد‌نظر به محور نخستين بازگشت كردند. تأكيد مهدی بازرگان بر خدا و آخرت به‌عنوان تنها هدف بعثت انبياء در اواخر عمر و علی شريعتي و بر عرفان به عوان مبنای برابري و آزادي، به خوبي نشان از بازگشت دوباره روشنفكران مسلمان به مباني اوليه طرح شده توسط محمد نخشب در بازانديشي نهايي نسبت به آرايشان دارد؛ودرضمن از نياز امروز جوامع اسلامي به احیاء وطرح دوباره ميراث فکری مغفول روشنفكران مسلماني چون محمد نخشب حکایت می کند.

70سال پيش نخشب معتقد بود، آينده بشريت را ترکیب موفقيت‌آميز، آزادي و برابری وعدالت برپايه اخلاق و وهستي شناختی توحیدیخداپرستی رقم خواهد زد. امري كه امروز با توجه به گسترش خشونت های مذهبي وفرقه گرایانه،هم ضرورت آن بيش از هر زمان ديگر احساس مي‌شود،وهم زمینه مساعدتری برای طرح وکسب مقبولیت اجتماعی وسیعتر بوجودآمده است.

مهار بنيادگرايي در عمل؛ پرهيز از گسترش خشونت و تماميت‌خواهي مذهبي و ايدئولوژيك

نمي‌توان براي مهار بنيادگرايي، به‌عنوان يك پديده اجتماعي-سياسي، تنها به رويارويي نظري اكتفا و از علل اجتماعي-سياسي ظهورورشدوگسترش آن غفلت كرد.مداخله،تخریب واعمال خشونت ئتحقیری كه توسط دولت‌هاي استعمارگر،درطول دوقرن گذشته(19و20)بر ضد استقلال سیاسی وهویت وارزشهای فرهنگی ومنابع طبیعی وانسانی سرزمینهای اسلامی بکارگرفته شد، وسپس با اقدامات سیاسی ونظامی برضد جنبش‌هاي استقلال طلبانه و آزادي‌بخش ودموکراتیک ملل مسلمان،ازداخل وخارج دنبال گردید، ونهایتا به مسدود شدن همه راه‌هاي فعاليت‌هاي مدني و مسالمت‌جويانه در مسير دموكراسي و عدالت منجرگردید، بي‌ترديد يكي از مهم‌ترين علل واكنش‌هاي خشونت‌آميز مسلمانان در نقاط مختلف دنياست. تا زماني كه قدرت‌هاي تماميت‌خواه داخلي همه راه‌هاي مشاركت مردم را در تعيين سرنوشت خودودستیابی به آزادی ودموکراسی وعدالت اجتماعی ، مسدود مي‌كنندو قدرت‌هاي سلطه‌جوي غرب با منطق استعمار اقتصادي، سياسي، فرهنگي و حتي نظامي با كشورهاي مسلمان روبه‌رومي‌شوند و راهي براي گفت‌وگو و تعامل برابر با آنان باز نمي‌گذارند،همواره جريانات اعتدال‌گرا و ميانه‌رو دموكراتیک درون جهان اسلام به حاشيه خواهند رفت و راه رشد و گسترش افراط گرايي ونزاع هاوخشونت های قومی ومذهبی هموارتر خواهد شد. لذا شرط اصلي توقف این نوع خشونتها ، خاتمه دادن به اقتدارگرائی سیاسی وتمامیت خواهی مذهبی وایدئولوژیک واعمال خشونت برضد اقلیت های قومی ودینی ومعترضان سیاسی درکشورهای اسلامی وفرصت دادن به جریانهای سیاسی وفکری میانه رو دموکرات وعدالتخواه برای طرح مطالبات برحق همه اقشارونیروهای اجتماعی وسیاسی ویا قومی ومذهبی است. لازم است که هرچه سریعتر به کلیه خشونتهائی كه در سال‌هاي اخيراز جانب حكومت تماميت‌خواه داخلي و قدرت‌هاي سلطه جوي جهاني بر مسلمانان در نقاط مختلف جهان در عرصه‌هاي مختلف اعمال شده ومی شود پایان داده شود. خشونت بیشتر،رشد وگسترش زیادتر افراط گرائی وسلفی گری رابه دنبال دارد. به عکس،هر جا باب گفت‌وگوي انتقادي در شرايط برابر گشوده می شود،عقاید افراطی همراه با حاميانشان به حاشيه رانده می شوند.

حبيب‌الله پيمان

سرمقاله مجله ایران فردا- دور جدید شماره 4- 15 شهریور 1393

دریچه ای برای گفت و گو

به نام خدا

آزاد زیستن در جامعه ای بهره مند از عدالت و برابری و حق دانستن و آگاهی دادن، کارکردن و آباد ساختن، دوست داشتن و محبوب دیگری شدن و زندگی را با عشق ، امید و شادی رنگ آمیزی کردن، در امنیت و صلح و رفاه زیستن و از احترام و اعتمادی که شایسته انسان است برخوردار شدن، و به آفرینش آثار فکری، هنری پرداختن، آرزوهایی نیست که دارنده اش مستحق سرزنش و تنبیه باشد و یا به خام خیالی و حماقت و دیوانگی متهم شود. اینها همه آرزوهایی انسانی و دست یافتنی اند، و البته نه از جنس نا ممکن ها و ناکجا آباد ها که بدست آوردن شان ممتنع است بلکه از جمله ممکنات دشوار که جز به یاری آگاهی و خرد ورزی ، عمل صبورانه و پی گیر همراه با عشق و امید محقق نشوند. آرزوهایی در اختیار و پیش    روی ما و نه در تملّک دیگران، که از دادنش دریغ کنند ؛ خود نباید از خویشتن و از یکدیگر دریغ داریم. بخشی میراث پدران و مادران و نسل هایی است که هزاران سال در این سرزمین زیستند، با انواع موانع طبیعی و اقلیمی و انسانی و اجتماعی دست و پنجه نرم کردند و از هزینه کردن و قربانی دادن دریغ نورزیدند، در عوض ورزیده شدند، ذره ذره تجربه و آگاهی اندوختند و خشت بر خشت نهادند نه یکبار که صدها بار. اگر فرو می ریخت و ویران می شد، می ساختند تا کاخهای از فرهنگ و تمدن و معنویت برافراشته شد.

هر بار بناها و تجلیات مادی تمدن ایرانی نابود و دستخوش زوال و ویرانی می شدند، اما چه باک ، پدران و مادران بر جای می ماندند تا دگربار دست و اندیشه و دل بکار گیرند و کار تولید دانش و ارزش و زایش فرهنگی و آفرینش هنر و زیبایی و معنویت از سر گیرند. نهرها و آب بندها را دوباره بسازند، مزارع ویران را دوباره کشت و سرسبز کنند، کاخهای برخود فرو ریخته را بر جای دارند تا دگر بار شور زندگی در رگهای گیاهان و جانوران و آدمیان جاری شود و نغمه شادی و امید، در فضا طنین افکن گردد.

آگاهی ها، تجربیات و ارزش های حاصل از این تلاش بی پایان، در قالب نوعی سرمشق و آگاهی و توانایی در منش و شخصیت ملی و تاریخی و حافظه ناخودآگاه جمعی مان ذخیره است و البته در کنارش سرمشقی متضاد, حاصل کژرویها، خطاها و کنش هایی که نه از روی خرد و عشق که زیر تاثیر نیروی مخرب شبه غریزی و کودکی در ضمیر ناخودآگاه ما در کمین است . در هر فرصت که مهار اراده را بدست گیرد، نیروهای خلاقه را از درون فلج می کند و کنش های مان ما را در جهت تخریب خود و هر آنچه پیرامون و پیش روی ماست، هدایت می نماید. بهره گیری از سرمشق و توان اول در گرو خودآگاه شدن و آزادی از بند محرک ها و سرمشق های دوران کودکی است.

بخش دوم نیرو و امکاناتی که، پیش روی ما، یعنی در افق امکان رو به آینده است. تحقق و تعیین آنها بستگی دارد به این که تا چه اندازه در بهره گیری از شعور و هستی تاریخی و اجتماعی خلاق خود، هوشیار و کوشا باشیم، برای دانستن، نوآوری و تغییر و آفرینش مدام و تجدید ولادت خویش جرات بخرج دهیم. پیوند و تعامل خلاق با سرچشمه هستی و شعور جهانی، - خدا- را که تضمین کننده سلامت اخلاقی و آفرینش های فکری و  معنوی و مصونیت بخش در برابر بیماریهای و انحرافات اخلاقی و روانی عاطفی است، حفظ نماییم. برای رسیدن به این سطح از آگاهی و عمل، به چراغی از دانش و خرد انتقادی نیاز است. تا بر گذشته و حال افکنده شود، و با آن پرده های غفلت ، از خود بیگانگی و نا خودآگاهی تاریخی و جمعی کنار رفته، واقعیت ها و موقعیت ها و تجربیات آشکار گردند و از طریق تعامل و گفت و گوی انتقادی در سپهر عمومی به صورت آموزه هایی رهایی بخش و هدایت گر در خودآگاه  جمعی مان قرار گیرند. این پایگاه به قصد مشارکت در این تعامل و گفت و گو راه اندازی شده است، امید که حتی اگر یک روز بیشتر نپاید، سهمی هر اندازه ناچیز در به ثمر رساندن آن ایفا کند

 

حبیب الله پیمان

صورت مسأله را به نحوی طرح می کنند که گویا آتش خشونت ونفرت بی هیچ مقدمه وعلت و محرک بیرونی، ناگهان ازدرون معتقدات مذهبی ویا گرایش های قومی زبانه می کشد وهمه چیز وهمه کس را درکام خود فرومی برد. درحالی که حقیقت جزاین است ، قدرتهای استعماری وسرمایه داری غربی همانند رژیم های خودکامه و تمامیت خواه و یا دیکتاتوری در ممالک آسیا و افریقا نمی خواهند بهسهم خود، که اتفاقا اساسی هم هست، دربروز خشونتهای قومی و مذهبی اعتراف کنند. به عکس با قلب حقیقت ورواج آگاهی کاذب، سعی می کنند به خشونت سیستماتیک برضد مخالفان سیاسی وتحکیم پایه های قدرت خویش در یکسو و برافروختن آتش جنگ ولشکرکشی و بمباران و کشتار هزاران انسان بی گناه و غیرنظامی و ویران کردن تمامی زیرساختهای این جوامع و رونق بخشیدن به تجارت اسلحه ومکیدن میلیاردها درآمدهای نفتی و غیر نفتی کشورهای جنوب، به بهانه مبارزه با تروریسم و بنیادگرائی مشروعیت ببخشند. دست کم برخی ازجناحهای پرقدرت درنظامات سرمایه داری( دست راستی های افراطی و نئولیبرالها ی تاچریست وریگانیست) ترجیح می دهند که خارج از پایتخت های امپراطوری سراسر جهان درآتش ناامنی وبی ثباتی ونزاع بسوزند و هرگز فرصتی برای توسعه پایدار وتبدیل شدن به قدرتهای علمی وفنی واقتصادی وفرهنگی رقیب وهمطراز با نظام سیاسی واجتماعی متفاوت باآنها بدست نیآورند و وظیفه به نظم درآوردن جهان برای همیشه برعهده آنان باقی بماند.

آنها وهمتایان خودکامه شان درکشورهای جنوب این حقیقت را پنهان می کنند که دراین چنددهه اعمال خشونت و جنگ علیه تروریسم با جنایاتی که بهمراه دارد واثرات شوم و ضد بشری که برجای می گذارد، تنها آتش نفرت وخشونت متقابل را تیزتر کرده است و کمترین اثری در خشکاندن ریشه های خشونت نداشته است.

این مقاله درصددنشان دادن این حقیقت است که تنوع وتکثر قومی ومذهبی فی نفسه به نزاع مستمر وبنیادی نمی انجامد واین که گرایش های افراطی درمیان همه مذاهب وقومیتها وایدئولوژی ها به صورتی محدود(آندمیک)و معمولا در حاشیه جریانهای اصلی اعتدالگرا وجوداشته و دارد. و در جوامع برخوردار از اعتدال وانصاف درسیاست واقتصاد وفرهنگ منشأ مفسده های بزرگ نمی شوند و همدردی وحمایت اکثریت مردم را جلب نمی نمایند. این بذرها فقط درجوامعی رشد وتکثیر می شوند که دچار بی عدالتی وخشونت وتبعیض و محرومیتهای شدید می شوند و در همان حال راههای انتقاد سازنده واعتراضات مدنی مسالمت آمیز و تغییر و اصلاحات آرام و تدریجی دموکراتیک بکلی مسدود و مطالبات برحق مردم وپیروان اقوام و مسلک ها با خشونت وسرکوب شدید و بیرحمانه روبه رو می شوند.

هویت فردی وهویت جمعی هردو واقعی اند

 

بحثم را با یک مقدمه کوتاه آغاز می کنم، اگر جامعه را تنها متشکل ازجمع ریاضی افراد بدانیم و رویکرد به مسائل اجتماعی وحقوق فردِ شهروند را منفک از هویت های جمعی وحقوق عمومی واجتماعی گروهها وقشرها بررسی کنیم، به تعریفی از یک جامعه‌ منفرد و اتمیزه‌ شده می‌رسیم. فردگرایی افراطی(مکتب اصالت فرد) در مقابل نگاهی است که جامعه را منحصرا در قالب جمع و گروه و هویت‌های جمعی می‌بیند وفردانیت و هویت فردی را بکلی نفی می نماید. تحولات فکری واجتماعی دوران مدرن از این لحاظ که به فرد امکان وفرصت احراز و تجربه فردیت واستقلال فکر و وجدان خویش را داده و برای او قابلیت تبدیل شدن به انسان آزاد ومختار را قائل است، گامی به جلو محسوب می شوند. به شرطی که به نادیده گرفته شدن واقعیت هستی اجتماعی و هویت های جمعی و حقوق انسانی وآزادی واستقلال فکری وفرهنگی ودینی شان نینجامند. همانطور که فرد یک واقعیت است، جمع‌ نیز واقعیتی انکارناپذیر است. فردگرایان به جمع، اصالت نمی دهند وآنرا صرفا امری اعتباری می دانند. معتقدند جامعه ازافراد تشکیل شده است پس اگر منافع وحقوق فردی تضمین شود، جامعه یعنی همه مردم هم منافع وحقوق شان تأمین می شود. ادعائی که هرگز به واقعیت نپیوسته و در آینده هم ازاین طریق تحقق نخواهد یافت. جمع‌گریان افراطی نیز تنها جامعه را پدیده ای واقعی واصیل دانسته، به فرد اصالت نمی دهند و براین باورند که چون فرد جزئی ازکل (جامعه) است، سرنوشت وی هم، خوب و یا بد، تابعی ازسرنوشت جامعه است. واقعیت آن است که هستی فردی وهستی اجتماعی هر دو اصالت و واقعیت دارند. واقعیت هائی مرتبط ولی متمایز و در حال تاثیر متقابل بر یکدیگر . از این ‌رو، در بحث ازحقوق بشر، اگر آنگونه که در نظام‌های سرمایه‌داری لیبرال عمل می شود اصالت را فقط به منافع فردی بدهند، حقوق عمومی و منافع اکثریت مردم، یعنی طبقات ضعیف پایمال می شود. در نظام های جمع گرای توتالیتر نظیر اتحاد جماهیر شوروی سابق و یا آلمان نازی و مشابه آنها در بسیاری کشورهای توسعه نیافته، به نام جمع وملت وامنیت ملی یا ملاحظات قومی وایدئولوژیک، حقوق و آزادیهای فردی به نحو گسترده ای نقض و حتی حقوق و منافع عمومی نیز پایمال می شوند. این نظریه که منافع وآزادیهای فردی واجتماعی ناسازگار وقابل جمع نیستند، پایه محکم عقلی وتجربی ندارد. به عکس این دو نه تنها متناقض نیستند که رعایت هر دو برای داشتن جامعه ای سالم برپایه صلح وعدالت وآزادی وتوسعه پایدار لازم است.

آیا نزاع وخصومت ملازم تفاوت های قومی ومذهبی است؟

 

بعداز این توضیح کوتاه، دربحث از شکاف های قومی و مذهبی و رابطه آن با پدیده خشونت وافراط گرائی، لازم است این واقعیت را از نظر دور نداریم که جامعه ایران از گذشته بسیار دور تاکنون به لحاظ قومی و فرهنگی، جامعه‌ای متکثر بوده است؛ این تنوع و تکثر، برخلاف تصور بعضی نه تنها یک نقطه ضعف نبوده و نیست به عکس به خاطر نقش مثبتی که در بقا، تکامل وشکوفائی جامعه دارد یک مزیت عمده بشمار می رود. درست است که طی چند هزارسال گذشته میهن ما به دفعات از بروز تنش وخشونت درروابط میان گروههای قومی وفرهنگی ویا میان آنها وحکومت های مرکزی آسیب دیده است، اما ازاین امر نمی توان نتیجه گرفت که نزاع وخشونت ذاتی جوامع چند فرهنگی است و لذا برای تأمین امنیت وثبات پایدار درجامعه باید به سیاست های یکسان سازی قومی وفرهنگی ومذهبی روی آورد.

برای رفع این تصور غلط اگر نگاهی به تاریخ کشور بیندازیم که گروههای مختلف قومی وفرهنگی ودینی در درون واحد سیاسی و سرزمینی وتاریخی که ایران خوانده می شده ، بی اعتنا به قبض و بسط های مکرر محدوده جغرافیای سیاسی آن، همزیستی وهمکاری صلح آمیز داشته اند و همگان چه درحفظ استقلال این سرزمین و میراث فرهنگی آن و چه در کمک به رشد و شکوفائی فرهنگ و تمدن، ایفای نقش کرده اند. نمونه های برجسته این پیشرفت وتوسعه فرهنگی وتمدنی را، چه پیش از اسلام و چه پس از اسلام و به ویژه در قرنهای سوم تا پنجم هجری شمسی (که به عصر زرین شکفتگی علمی و فرهنگی ایرانی-اسلامی شهرت یافته) می توان ملاحظه نمود. دراین دوره درقلمرویی بسیار وسیعتر از حوزه تمدنی و فرهنگی ایرانی، یعنی در سرزمینی گسترده میان دو اقیانوس آرام درشرق و اطلس در غرب، جمعیت انبوهی از اقوام و نژادها وفرهنگ ها و مذاهب گوناگون در صلح وامنیت بسر برده روابطی دوستانه وهمدلانه و مبادلات تجاری وفرهنگی داشتند و هرکس از هرجا به هر نقطه سفر می کرد از سوی مردم آن دیار به گرمی استقبال می شد. همزیستی افراد اقوام وپیروان مذاهب وادیان مختلف در بیشتر ادوار تاریخی ایران مورد توجه و شگفتی مورخان و محققان بوده و هست.

بااین وجود دوره های غم انگیز نزاع ها وخشونت نیز کم نبوده وآثار ویرانگر تمدنی وفرهنگی بسیاری هم برجای گذارده اندست و به سهم خود از موانع عمده در راه توسعه کشور محسوب شده اند. این دو رویه متضاد، صلح ودوستی وهمکاری و نزاع و خشونت در روابط میان گروههای قومی وفرهنگی و بین آنها و حکومت های مرکزی را چه گونه باید توضیح داد؟

به عبارت دیگر تحت چه شرائطی سرمشق همزیستی وهمکاری صلح آمیز جای خودرا به ستیز وخصومت می داده است؟ ودر نتیجه به جای آنکه شاهد رشد تکامل اقتصادی واجتماعی وفرهنگی و برقراری امنیت و صلح درجامعه و مدارا و رواداری میان افراد وگروهها باشیم ، ادامه نزاع وستیز منجر به برقراری نظام سلطه و زور و خودکامگی شده و شیوه معیشتی مبتنی بر غارت ودزدی ورشوه ودلالی وباجگیری عرصه را بر تولید تنگ و با تحت فشار قراردادن نیروهای مولد، جامعه را به سوی انحطاط سوق می داده است . باآگاهی ازاین پیشینه تاریخی باید دید آیا تلازمی میان تفاوتهای نژادی وملی ومذهبی ومسلکی وبروز خصومت ونزاع بین آنها وجود دارد؟

 

بنا به یک نظر، تفاوتها و رقابت های فیمابین اقوام ،فرهنگها و مذاهب ، علت بروز شکاف های قومی وفرهنگی وخشونت های ناشی ازآنها بشمار می رود، با این توضیح که تفاوتها منشأ نفرت وخصومتی می شوند که به مثابه آتش فشان های خفته ای گاه و بی گاه خود به خود ویا دراثر دستکاری وتحریک عوامل ونیروهای مداخله گر وذی نفع فعال می شوند وشروع به فوران می نمایند. نتیجه منطقی این پیشفرض اثبات نشده، اجتناب ناپذیر دانستن تنش وخصومت میان گروههای مختلف قومی ومذهبی در بک جامعه متکثر وچندفرهنگی است، وطبعا رفع یک چنین خصومتهائی فقط از یکی از دو راه حل زیرممکن است ؛ یکسان سازی اجباری قومی ومذهبی ، وتقسیم سرزمین میان اقوام واقلیتهای مذهبی واعطای حق استقلال و خودمختاری به آنها. اما راه حل هائی ازان نوع وازجمله نظام فدراتیو دربهترین حالت فقط به طور موقت تنش هارا کاهش وبه خصومت ها پایان می دهد . زیرا این تمهید ها افراط گرایان قومی و یا مذهبی را راضی نمی کند وازادامه دشمنی با با دیگر اقوام ومذاهب رقیب باز نمی دارد. چراکه به ندرت همه وابستگان به یک قوم ویامذهب درداخل یک محدوده وبکلی جدا ازدیگر اقوام ومذاهب جمع می شوند. آنها در نقاط مختلف تجمع دارند، اگر اعضای یک قوم اند، همه سرزمین هائی را که محل تجمع تعددی ازآنهاست طلب خواهند کرد واگر وابسته به یک مذهب خاص اند، با پیروان شاخه های دیگر همان مذهب ویا دگر مذاهب سر ستیز وخصومت خواهندداشت مگر آنکه درسلک آنهادرآیند و یا تابعیت شان را بپذیرند. دعوت افراطی گری تمامیت خواه درشرائط عادی ودرغیاب بحرانهای سخت وخردکننده ای که زندگی مادی وروانی را طاقت فرسا وهویت واستقلال وآزادی فردی واجتماعی را نقض می کنند، ازسوی اکثریت اعضاء وپیروان اقوام ومذاهب بدون پاسخ می ماند وآنها فرصتی برای ظهور وفعالیت موثر بدست نمی آورند. به همین جهت وبراساس شواهد متعدد تاریخی براین باورم که تکثر قومی وفرهنگی فی نفسه موجب بروز ونهادینه شدن خصومت ونزاع درجامعه نمی شود وگروههای قومی ومذهبی با وجود آگاهی از تفاوت های میان خود وغیرخود، درچارچوب هویت فراگیر ملی وارزش های مشترک دینی وفرهنگی بایکدیگر مراوده ودوستی وهمکاری خلاق و پایدار داشته اند . این راهم باید گفت که در جامعه بشری از بروز ناامنی واختلاف و نزاع عملا گریزی نیست .

دو نوع سیاست انتظام بخش

 

باید درجست وجوی نظمی سیاسی بود که با ممانعت از فراگیرشدن ستیز وخشونت، راههای کنش مسالمت آ میز و خلاق را برای غلبه بر مشکلات وحل اختلافات باز بگذارد. دست کم دونوع سیاست انتظام بخش متصوراست؛ یکی نوع هابزی که بر تمرکز کامل تمامی قدرت در دولتی مطلقه مبتنی است. دراین شکل دولت پیکره ای عظیم دارد(لویاتان) وبا دارا بودن حق انحصاری کاربرد قوای قهریه، نظم را برقرار و از تجاوز افراد به حقوق سه گانه زندگی آزادی و مالکیت شخصی یکدیگر جلوگیری می کند. دوم سیاست دموکراتیک با دولت حداقلی که به مردم حقوق واختیارات بیشتری دراداره امور و حفظ نظم وامنیت واگذار می شود . موفقیت سیاست نوع اخیر مستلزم قبول این پپشفرض است که افراد جامعه به رغم داشتن تفاوت های قومی واختلافات فرهنگی ومذهبی، نشان داده اند که می توانند در درون نظمی دموکراتیک، درجوار هم با صلح ودوستی بسر برده، ارتباط وتعامل خلاق داشته باشند.

حال اگر درموارد متعددی خصومت برآشتی غلبه کرده است ، دلیل این امر نه تفاوتهای قومی ونژادی ویا مذهبی وفرهنگی بلکه دوعامل بنیادی ؛ یکی پیشینی واعتقادی(ایدئولوژیک) ودیگری پسینی و سیاسی اجتماعی اند . عامل اول به گرایشهای فکری وسیاسی افراطی ومطلق گرایانه ای مربوط می شود که معمولا ازبدنه اصلی ایدئولوژی های ملی و یا مذهبی منشعب می شوند. آنها درشرائط عادی با تعداد معدودی هوادار درحاشیه جریانهای اصلی درون جامعه فعالیت فکری و عملی محدود و کم اثری دارند وممکن است ضمن حفظ خصلتهای ستیزه جویانه و تمامیت خواه، سالها درحالت نهفته(کمون)، همانند بذری در انتظار شرائط مساعد آب وهوائی، (دراینجا، سیاسی _اجتماعی)باقی بمانند و تازمانی که تولید مزاحمت واختلال جدی در نظم وامنیت جامعه نکنند، ازسوی اکثریت میانه رو و مسالمت جو تحمل می شوند. عاملی که این نیروی بالقوه انفجاری را فعلیت می بخشد، شرائطی است که وقتی حاکم گردید، جامعه را به سوی یک وضعیت بحرانی وناامنی فلج کننده سوق می دهد. تحت چنان شرائطی، نه تنها موجودیت، هویت ، و دیگر علائق گروه بدون دلیل موجهی، درمعرض تهدید و مخاطره جدی قرارمی گیرد، بلکه همراه باآن فشار ناامنی و بی ثباتی ناشی از شرائط به شدت وخیم معیشتی، خشونت ،سرکوب ،خفقان وانسداد سیاسی، بی عدالتی وآسیب های اجتماعی براکثریت مردم به مرحله فلج کننده ای می رسد.

واین درحالی است که توده مردم همراه بااقلیتهائی که قربانی تبعیض وبی عدالتی اند، ازانجام هراقدام موثر برای ایجاد تغییر ازطرق مسالمت آمیز ودموکراتیک باز نگاه داشته شده اند . منشأ این تهدیدها وفشارها، معمولا یا حکومتهای اقتدارگرا وتمامیت خواه داخلی هستند که سروری خواهی سیاسی وایدئولوژیک(مذهبی یاعرفی) و یا طبقاتی یک گروه خاص را نمایندگی می کنند و یا قدرتهای متجاوز وتوسعه طلب بیگانه مثل دولتهای استعماری یا امپراطوری سرمایه داری جهانی اند که استقلال وحاکمیت ملی ملتهارانقض و هویت وارزشهای فرهنگی ملی و دینی شان را تحقیر وانکار می نمایند.

وضعیتی که برای افراط گرایان فرصت می دهد تا به بهانه و یاانگیزه انجام رسالت تاریخی ویا الهی خود یعنی نجات بشریت از بی عدالتی وسلطه قدرتهای جبار ازطریق استقرار فرمانروائی فکری وسیاسی ونژاد خویش برجهان قدم به جلوگذارند و با برافراشتن پرچم جهاد و مبارزه با اهریمنان ودشمنان خبیث وشیطان صفت، تودهای درمانده و تشنه عدالت وآزادی واحترام و رفاه رابه سوی خودجلب نمایند. لذا تصادفی نیست که عقاید افراطی معمولا متعاقب شکست جنبش های رهائی بخش از یک سو و وجود انبوهی عظیم ازتوده های محروم ومستأصلی که آرزوی رسیدن به جامعه آرمانی ورهائی از فقر و تحقیر وفرودستی را دردل می پرورانند، زمینه رشد پیدا می کنند .

نقش استبداد و استعمارزدگی درانباشت نفرت وخصومت

 

شواهد تاریخی متعددی درتأیید این مدعا وجود دارد، کافی است به نزدیکترین آنها درتحولات یک سده اخیر در کشورهای مسلمان اشاره کنیم؛ با ورود جهان به عصر جدید و از پی چند انقلاب بزرگ فکری وفرهنگی، رنسانس وانقلاب علمی و سپس صنعتی وبا پشت سرنهادن دوران روشنگری و وقوع انقلابات آزادیخواهی سرانجام نوبت به ظهور وگسترش نظام سرمایه داری در کشورهای اروپائی رسید. سرمایه داری باخصلت توسعه طلبی وجهانخواری سیری ناپذیر خود، به محض هژمونیک کردن خود بر همه منابع مادی وانسانی اروپا دست اندازی به سرزمین های بیرون قاره را بری غارت منابع طبیعی وسپس بازار اقتصادی و ربودن ثروتهای طبیعی وناشی از تولیدات آن ممالک را در دستور کار خود قرار داد و برای تسهیل و تثبیت ودائمی کردن این فرایندها شروع به تصرف واشغال و تبدیل آنها به مستعمرات خود نمود . این رویاروئی درشرائطی آغاز وادامه یافت که جوامع مسلمان از پی چندین قرن شکوفائی و توسعه فرهنگی و تمدنی پرشکوه وخیره کننده، به دلائلی که مجال بحث آنهادراین مختصر نیست، دوره ای از رکود وانحطاط را تجربه می کردند. بااین حال حس استقلال طلبی وغرور ملی و قومی ودینی شان اجازه نمی داد سلطه استعماری غرب را بپذیرند، پس دست به مقاومت زدند ولی دربرابر برتری مسلم نظامی ومادی آنها وبعداز تحمل تلفات سنگین انسانی ناگزیرازعقب نشینی شدندو سرزمین شان زیر نفوذ و سلطه قدرتهای استعماری قرارگرفت. دوره ای نسبتا طولانی ازاستعمار زدگی آغاز شد که بااستثمار واستضعاف شدید وتحقیر فرهنگی وسرکوب حس استقلال طلبی وعزت نفس وغرور ملی ودینی همراه بود. ملتهای استعمارزده، به دفعات برای اعاده استقلال وآزای خود قیام کردند وازجانبازی وفداری دریغ ننمودند ولی هر بار با سرکوب شدیدو بی رحمانه آنها رو به رو می شدند. بااین حال نهضت بیداری و تجدید حیات فکری و فرهنگی، باافت وخیزهائی راه کمال را می پیمودتا سرانجام در پایان دومین جنگ جهانی، قیام ها که اینک همگی اهدافی دموکراتیک وتجددخواهانه داشتند، یکی بعدازدیگری به پیروزی دست یافتند اما به دلیل وجود موانع بسیار ازجمله فقر فرهنگی و وجود بقایای نفوذ استعمار وادامه مداخلات مستقیم و غیرمستقیم آنان، صاحب نوعی استقلال وآزادی نیم بند وحاکمیت ملی ونظام های مشروطه ای شکننده وآسیب پذیر شدند . استعمارگران غربی به هیچ قیمتی حاضر به پذیرش صادقانه استقلال این کشورها واحترام وهمراهی با تلاش آنان برای توسعه وپیشرفت که کلا در راستای دستآوردهای مدرنیته یعنی دموکراسی وترقی علمی وفرهنگی بود، نشدند. چراکه حاضر نبودند به روابط استعماری وفرادست و فرودست بین خود و آنان پایان دهند و روابطی برپایه برابری واحترام متقابل به حق حاکمیت ملی شان برقرارکنند. باانواع دسیسه هاواعمال نفوذ ومداخلات نظامی آشکار ویادر شکل کودتا توسط عوامل داخلی خود، این تلاش هارا به شکست کشاندند و با حمایت ازدیکتاتوریهای وابسته امکان تجدیدحیات را ازجنبش های ملی که خصلتی دموکراتیک و راهبردی مدنی و مسالمت جویانه داشتند، سلب نمودند. این همه برخشم ونفرت ملتهای مسلمان ودیگر ملل استعمارزده از استعمارگران غربی وعوامل داخلی شان می افزود. آشکارا می دیدند که این قدرتها برای حفظ وتداوم سلطه وبهره کشی از ملتهای جنوب با همه توان خود اجازه نمی دهند ین کشورها راهی را که خود درمسیر نوسازی وترقی ونیل به استقلال و خودبسندگی وبلوغ علمی وفنی پیموده اند، طی کنند.

امپراطوری سرمایه دوام وگسترش ابعاد سلطه خود را در این می دید که ملتهای تحت استعمار دمی از نزاع وجنگ میان خود فارغ نگردند. اجازه نمی دادند نزاع وخصومت میان پیروان مذاهب واقوام مختلف که بذرهای آنهارا خود در دوران سلطه برین کشورها تکثیر وآبیاری کرده بودند، پایان پذیرد. درآن مدت کشورهای مسلمان را پاره پاره کرده هر بخشی را به یکی از روسای تابع و فرودست خود واگذار و با بهره گیری موذیانه از فقدان حاکمیت عقل بر فکر و رفتار دینی و روابط اجتماعی اکثریت مردم، به شیوه های مختلف در کوره آتش خصومتها و عصبیت های قومی ومذهبی دمیدند وبدین وسیله گرایشهای افراطی وخشونت طلب را تقویت نمودند.

 

اثرگذار تراز هراقدام دیگری در یک قرن اخیر حمایت مادی ومعنوی از ایده صهیونیستی تأسیس دولتی یهودی در فلسطین وسپس بازگذاشتن دستهای گروههای ترور افراطیون یهودی درحمله به روستاها وشهرهای فلسطین وکشتار وقتل عام ساکنان بی دفاع و بیرون راندن ازخانه ها، مصادره اراضی و محکوم کردن شان به آوارگی وزندگی درزیر چادر درسخت ترین شرائط ممکن است. داستان ادامه جنگها وتجاوزات بعدی و تصرف بازمانده اراضی و شصت وپنجسال زندگی ومبارزه تحت اشغال و سرکوب وخشونت وتحقیر وآزار شبانه روزی را کم وبیش می دانیم. تردید نیست که سهم زمامداران فاسد وخودکامه ورژیم های سرکوبگر داخلی، چه وابسته ومطیع قدرتهای غربی وچه مستقل و در شعار دشمن آنها، در بروز این شکستها ومصائب ناشی ازآن و باز شدن راه رشد و عروج افراط گرایان به قدرت از سهم قدرتهای متجاوز غربی اگر بیشتر نباشد کمتر نیست. ونیز سهمی که درتدارک وتحقق این سرنوشت دردناک باید برای بی خردی و یا کم خردی ورفتار وکنش های نسنجیده و بیشتر احساسی وعکس العملی وبعضا کودکانه انبوهی ازمردم وکثیری از فعالان ورهبران سیاسی قائل شد. ضعف های فکری واخلاقی که در دوران رکود وانحطاط نطفه بسته بود، تحت حاکمیت نمایندگان استعمار وشاهان و فرمانروایان خودکامه و فاسد بارور شده تقویت وتثبیت گردیدند نیز به نوبه خود دربرانگیختن واکنش های تند و خشن و به لحاظ فکری و فرهنگی (قومی ویامذهبی) افراط گرایانه بی تأثیر نبودهاست . دلیل این که این نوع عصبیت ها اصالت نداشته و معلول شرائط به شدت ناامن وبسته شدن راههای کنش ایمنی بخش خلاق وسازنده هستند، این است که به محض تغییر شرائط وکاسته شدن از شدت فشار و محدودیت و یا احیا و گسترش دوباره جنبش های رهائی بخش ودموکراتیک، تمایلات افراط گرایانه و عواطف تند وطوفانی و کینه ها وعداوتهای همراه آنهاهم فروکش می کنند وکنش های خلاق وپایداری مدنی و راهبردهای سنجیده وخودآگاهانه جایگزین واکنش های غیرارادی و ناخودآگاه می گردند.

 

به عنوان شاهد مثلا مقایسه شرائط سیاسی واجتماعی وفرهنگی دوران پیش ازمشروطه با شرائط پدیدآمده در دوره کوتاه جنبش مشروطه و تأسیس حکومت ملی و یا بین شرائط سیاسی اجتماعی بعداز شکست مشروطیت و در دوره حکومت پهلوی ها و دوره های کوتاه نهضت ملی وانقلاب نشان می دهند که چگونه باتغییر شرائط دورانی و برطرف شدن نسبی محدودیت ها وتحمیل ها و محرومیت های اقتصادی واجتماعی وفرهنگی و رفع تهدید، تبعیض وستم مضاعف براقوام واقلیت های قومی ومذهبی ومنتقدین سیاسی ،و برقراری نسبی آزادی و برخورد برابر با حقوق همه مردم ازجمله اقوام وگروههای دراقلیت ، جریانهای افراطی حمایت مردمی خود رااز دست می دهند و نیروهای آزادیخواه ودموکرات که نگاه و رویکردی فراقومی و فرا فرقهای و مذهبی دارند، ابتکار عمل را در رهبری مردم بدست می گیرندو زیر تأثیر آن، روح اعتماد و دوستی و همکاری میان پیروان اقوام و مذاهب و عقائد مختلف تجدید می شود.

 

این درحالی است که تفاوتها واختلاف نظرهای فکری وسیاسی به قوت خود باقی اند . اما شیوه طرح بحث ومناقشه وحل وفصل آنها تغییر می کند. نظرها و روش ها نقد می شوند ولی صاحبانشان حذف و طرد نشده موردآزار و تحقیر قرار نمی گیرند و موجودیت فیزیکی وهویت قومی و یا فکری ودینی شان تهدید نمی شود و مورد تجاوز وخشونت قرارنمی گیرد. با کاهش فشار بر نیروهای اجتماعی و رواج برخورد برابر با اعضاء همه گروههای قومی ومذهبی، گرایش های افراطی وفرقه گرایانه نیز فروکش کرده، به حاشیه رانده می شوند. درشرائطی که موضوع های مورد اختلاف وانتقاد واعتراض، بود ونبود موجودیت گروهها (مسأله حیات ومرگ) و یا انکار و نفی هویت آنان نیست، وانتقادات صرفا متوجه ایده ها و رویه ها و رفتار وبرنامه هاست، و کسی هستی وحیثیت انسانی طرف مقابل را هدف نمی گیرد خود به خود کاربرد خشونت بلاموضوع می شود. به جای آن، مباحثه وگفت وگوی انتقادی مستدل ومنطقی و مبتنی برشواهد عینی و همکاری وتعامل خلاق، به عنوان تنها راه حل اختلافات ورسیدن به وفاق واجماع مقبولیت بیشتری پیدا می کند.

هر دو نوع الگوی مناسبات بین گروههای قومی و فرهنگی؛ یکی آگاهانه وانسانی برپایه همزیستی وهمکاری مسالمت آمیز وتعامل خلاق وگفت وگوی انتقادی ودیگری ناخودآگاه مبتنی بر بی اعتمادی وتقابل ستیزه جویانه، درجریان تجربیات زیستی چند هزار ساله در حافظه و ضمیر ناخودآکاه جمعی ما جایگزین شده اند. سرمشق اخیر در هر سه صورت عمده؛ تهاجم وستیز، گریز وکناره جوئی وتسلیم و وادادگی برای همگان آشناست زیرا در موقعیت هائی که راههای تعامل وگفت وگوی انتقادی و همکاریهای صلح آمیز وکنش های خلاق مسدود می شود و همزمان به دلائل سیاسی(سرکوب وخشون تمام عیار وفلج کننده) سیاست ورزی عقلانی ودموکراتیک ومبتنی براخلاق وارزش های انسانی ممتنع می گردد، دیدگاهها و روش های پیشنهادی افراط گرایان مقبولیت بشتری بدست می آورد.

از نظر تاریخی وتبارشناسی، خاستگاه اولیه این سرمشق را باید در عصر شکار ردیابی کرد که مهارت و ورزیدگی در کاربرد خشونت وکسب پیروزی در صید و یا غلبه بر قبائل رقیب درجنگ بقای گروه را تضمین می نمود. گریز و یا تسلیم وتبعیت گزینه های باقی مانده برای گروههای ضعیف تری بود که نمی خواستند به دست مهاجمان کشته شوند. با پایان یافتن عصر صید وگردآوری غذا( ورقابت وجنگ برای کنترل سفره طبیعت که پیوسته ازغذای آماده تهی تر می گشت) وشروع دوره کشاورزی (عصر تولید غذا) آن سرمشق نیز متروک گردید زیرا خشونت وناامنی با اقتضائات بقا در عصر کشت و کار و متعاقب آن ایجاد و توسعه تمدن و آفرینش فرهنگی ناسازگار بود. فرایندهائی که جز درسایه همکاری درازمدت و ثبات وصلح وامنیت پایدار محقق نمی گشتند.

درضمن دیری نپائید که این تحول با ظهور آگاهی در انسان ها تکمیل گردید و با آن، قلمرو کنش های ناآگاه وطبیعی(غریزی) محدودتر شد. الگوهای تدافعی وکنش های معطوف به بقا در عصر شکار در ناخودآگاه جمعی مردم ذخیره گشتند. به طوری که هر زمان شرائط مشابهی بر زندگی آنان حاکم می گردد و موجودیت و دیگر حریم های حیاتی شان به شدت تهدید می شود و کنش های خلاق وعقلانی صلح جویانه امکان بروز پیدا نمی کنند و یا باخشونت پس رانده می شوند، دگر بار همان سرمشق های دفاعی ستیزه جویانه زمام اراده وهدایت رفتارگروه را به دست می گیرند.

دموکراسی همراه باعدالت، فرصت کنش های خلاق، انسانی وعقلانی رادردسترس همه مردم قرارمی دهد

 

حال اگر درست است که عامل اصلی بروز خشونت های قومی، احساس وتجربه ناامنی شدید وفلج کننده همراه با مسدود شدن راههای کنش خلاق وعقلانی و تعامل وگفت وگوی انتقادی است ، واگر درست است که فقط در سایه نظم وامنیت برآمده از سیاست مبتنی برانواعی از دموکراسی های مشارکتی، شورائی و یا گفت وگوئی همکاری وهمبستگی آزاد و داوطلبانه میان همه نیروهای متفاوت قومی وفرهنگی بدون حذف هویت ونقض حقوقشان ، امکان پذیرمی شود، باید به عوامل وشرائطی اندیشید که این همکاری وهمبستگی راامکان پذیر می سازد . هر برنامه سیاسی پیشنهادی دراین زمینه، باید بتواند هردوعامل بنیادی پرورش دهنده وبرانگیزنده افراط گرائی ونزاع وخشونت فرقه ای سیاسی و یا نظری وایدئولوژیک را کنترل و بلااثرسازد.

 

در این زمینه یک اصل کلیدی این است که اصول پایه نظام سیاسی به گونه ای شامل وفراگیر انتخاب شوند که براساس آنها، بتوان درتعیین رئوس مسائل و برنامه های موضوع فرایندهای قانونگذاری ،تصمیم سازی، سیاستگزاری واجرا، نیازها وخواسته های همه مردم کشور، اعم از وابستگی شان به گروههای قومی ، مذهبی و یا سیاسی و فرهنگی، بدون هیچ تبعیضی، مد نظر قرار داد . برای تحقق این امر لازم است؛ 1- به همه افرادجامعه، صرفنظر از وابستگی شان به گروههای گوناگون سیاسی،قومی ومذهبی، به عنوان اعضاء یک ملت باحقوق برابر انسانی نگاه شود. 2- اصول وارزشهای پایه نظام داوری و سیاسی، تصمیم سازی، سیاست گزاری واجرا، از مبانی مشترک میان همه ادیان و مسلک های انسان گرا، ( نظیر توحید،آزادی ، برابری، عدالت اجتماعی، مسئولیت وتعهد اخلاقی و رواداری وتکریم حیثیت انسانی افراد وگروهها و...) انتخاب واستنساخ و از مبنا قرار دادن مقررات واحکام یک شریعت ومذهب ومسلک خاص اجتناب شود. اصولی که درفرهنگ دینی از توحید وایمان به خدا متفرع می شوند و درعصر حاضر، بخش هائی ازمهم ترین آنها درمجموعه منشور جهانی حقوق فردی واجتماعی بشر گردآورده شده اند . دراین زمینه آموزه قرآنی تمایز واستقلال دین که نزد همگان واحد ثابت است، از شرایع که متکثر وتغییرپذیرند، نزد دینداران که اکثریت بزرگ جامعه بشری راتشکیل می دهند، می تواند راهنمای عمل ومبنای وحدت درعین کثرت قرارگیرد. بااین روش، ازهژمونیک شدن یک فرقه وایدئولوژی ومذهب وقوم که محرک وزمینه ساز افراط گرائی وخشونت گری قومی ومذهبی است، پرهیز خواهد شددر عوض؛ 1-همبستگی و وفاق وهمدلی درسایه آزادی وعدالت وبرابری میان همگان تحکیم می گردد.2- تبعیض وبی عدالتی ونابرابری به تدریج و بطور ریشه ای از بین می روند.3- کلیه عوامل ومنابع ضروری برای انجام فعالیت های مولد اقتصادی وتأمین معاش ورفاه ، دردسترس همگان قرار داده می شوند. 4-حق مشارکت برابر و دموکراتیک در تعیین سرنوشت و اداره امور عمومی کشور به همه افراد و گروهها تعلق می گیرد. 5- آزادی بیان وتولید وعرضه آفرینش های فکری و فرهنگی و انجام آداب وشعائر ومناسک مذهبی و فرهنگی درجامعه مدنی و بی آنکه برای دیگران تولید مزاحمت کنند و یا مجبور به انکار هویت خویش باشند، برای اعضاء و پیروان همه اقوام ،مذاهب وفرهنگها تضمین می گردد و آنها دراین کار، مستظهر به حمایت قوانین ونهادهای عمومی میهن خودخواهند بود.

 

حبیب‌الله پیمان

مجله ایران فردا شماره 5 سه شنبه 15 مهرماه 1393 صفحه 46